1005 - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:08
میشه من همینجا پشت میزم تو شرکت گریه کنم؟ بلند هم نه همین جور آروم اشکهام رو رها کنم تا هر وقت دلشون خواست ببارن ... میشه؟ خیلی لازم دارم الان
1006 - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:08
دوباره تغییر توی راهه خوشحالم آخر هفته داره میاد و میتونم استراحت کنم و به کارهای خودم برسم تا ببینیم تو ماه جدید چی در انتظارمه
1007 - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:08
اول: تولدت مبارک دوم: اینهمه سال بیشتر صبحهایی که بیدار میشم دلم غصه داره میخوام بمونم خونه نمیخوام برم تو این دنیای وحشی با آدمهای وحشی و بیروح میخوام یه جای امن بمونم مثلا یه جایی تو آغوش تو آخر: تولدت مبارک
1008 - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:08
و باز هم باز هم باز هم مرا از یاد میبری
1009 - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:08
داریم برمیگردیم توی فرودگاهیم یکهفته کنارم بودی نه جلسه ای داشتی و نه کاری و منِ دیوانه دوباره دچارِ همون دلگرفتگی مزمنِ لجباز روزگار دیرینم هستم من چِمِه؟ کاش میفهمیدم
1010 - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:08
کفشهایش پاره بود لباس ساده ولی تمیزی پوشیده بود پام رو روی پام انداختم کفشهام ناخواسته نزدیک کفشهاش قرار گرفت دلم سوخت و متاسف شدم بجاش دیدم من مانتو و روسری کذائی ام رو گذاشتم کنار که به زور بپوشم ولی اون آزاد و راحت نشسته و لباسی که دلش میخواسته پوشیده نمیدونم دل کی باید برای اون یکی بسوزه؟